Listen to my soul

هي تو!

تو كه حتا منو نميشناسي.......    لحظه اي نگاهمو نميبيني....

من اما ميشناسمت هنوز......  ميشناسم همه ي شماها رو هنوز....

دير گاهي بود.... شب ٍ سردي ..... كلاغي بود ...

روي تك شاخه ي احساس..

حال ٍ بدم رو فرياد ميزد....

شنيدي...   اما نديدي...

ميون ٍ اون همه جسم ......  روح ٍ كي داشت صدات ميزد

ديرگاهي بود.... شب ٍ سردي...

اميدي نبود كه من رو ببيني ميون ٍ اون همه جسم.....

اميدي نبود كه پاره بشه طناب ٍ دار



Everytime I Die

هر بار كه مي ميرم

 

نور ضعيف شمع زندگي من

كم كم داره مثل آتيش زير بارون خاموش ميشه

هيچ جرقه اي از اميد درونم نيست

هيچ ستاره اي توي آسمون من نمي درخشه

با اين بالهاي شكسته..... ديگه نميتونم اوج بگيرم

 

يه شب ديگه .... يه مرگ ديگه

باد سرد مرگ رو يادم مياره

ميذارم اين باد شمع زندگيم رو خاموش كنه

چون هربار كه ميميرم برام دردناك تره

 

ديگه نيرويي براي جنگيدن ندارم

ديگه نميتونم يه شب ديگه رو بگذرونم

بيشتر از اين نميتونم تحمل كنم

آرزوم اينه كه به نور برسم (بميرم)


مثل خون روي دستام

اشك هاي شمع سياه منو دفن كرده

 

يه شب ديگه  .... يه مرگ ديگه

باد سرد  مرگ رو به يادم مياره

ميذارم اين باد شمع زندگيم رو خاموش كنه

چون هربار كه ميميرم برام دردناك تره


Behind The Light of The moon

آن سوي قله هاي دست نيافتي

به دور از تنفس مخرب انسان

جايي كه كاج ها زودتر از عيسي به دنيا آمدند

و درخت بلوط قلمرو جغدها بود

سفيدي مه , زمان را پوشانده بود

صداي خنده ي باد آب رودخانه را فراري ميداد

درختان پچ پچ كنان به يكديگر خبر ميدادند

ستاره ها پا پس كشيدند

زوزه ي گرگ ها تا فرسخ ها به گوش ميرسيد

آري .... نور ماه درخشنده تر از هميشه در آسمان پخش شده بود


something like a dream

وقتي مردمك چشمم بي اعتنا به سياهي خيره مي شد و دقيقه ها و ثانيه ها برايم بي ارزش بود....

 هرزگاهي ناخودآگاه درخشش قطره هاي شبنم را به برق چشمان تو تشبيه ميكردم.

وقتي كه من در كنار رودخانه , زير سايه ي درخت بي خدايي به دنبال خورشيد ايمان ميگشتم....

 تو آب رودخانه را برايم مثال اميد و ايمان مي گماشتي.

وقتي اشكهايم تنها بهانه براي بازگشتت بود....  لبخند زدن را فراموش كردم.

افسوس كه ذهن من توان به تصوير كشيدن اين رويا را ندارد

Empyrium ---- When shadows grow longer

وقتي سايه ها بلندتر ميشوند


و خورشيد غروب ميكند تا شب خودنمايي كند


غم و اندوه ما بيشتر است


چنان كه تاريكي و مرگ هم اكنون در كنار ما است


باز هم خورشيد غروب ميكند و اشك هاي پر از غصه  فرو خواهد ريخت

a new place.....

هميشه از دور اينجا رو مي ديدم....

از باريكه ي بين دو ديوار...

اما هيچ وقت جلو نيومده بودم...

از اينجا همه چيز بهتر به نظر ميرسه....

انگار اينجا خورشيد هميشه در حال ٍ غروبه....

اينجا يه منظره ي خوب براي ديدن داره....

   و يه نيمكت ٍ خوب براي تكيه دادن و سيگار كشيدن.

نت هاي كه از موسيقي ٍ باد شنيده ميشه هيچ وقت خسته كننده نيست.....

اينجا ذهن ٍ در هم فرورفته ي من انگار ميخاد كلماتو دفع كنه....

اينجا من راحتم

چون كسي اون طرف ديوار فكر نميكنه اينجايي هم وجود داشته باشه.

اگه خواستي ميتوني روي نيمكت بشيني...

فقط كافيه اينجا رو توي ذهنت تصور كني.....