pale being.....

ديگر چيزي برايم نمانده

تكه هاي خرد شده ي وجودم را به دوش گرفته ام

نميدانم.... آيا خورشيد از تابيدن خسته نشده است؟؟

آيا كوه ها از ايستادن.. بادها از وزيدن.... درخت ها از سايه انداختن و آدم ها از بودن به پوچي ِ كار ِ بيهوده شان پي نبرده اند؟

حيرت زده ام..... وقتي از پشت پنجره به همه ي اينها نگاه ميكنم.... از درون ِ خودم...

كاش ميشد زندگي را مثل سيگاري كشيد و زير پا له كرد...

 

ديگر چيزي برايم نمانده

تكه هاي خرد شده ي وجودم را به دوش گرفته ام

 

من برنده شدم

تمام رازهايت را فهميدم

اما من صورتكم را با تمام خاطراتم آتش زدم

و حالا پاداشم را ميخواهم

رشته هاي شيميايي

دانه هاي سبز

 

به گمانم تو برنده شدي...

چون من درون ِ اين مكعب ِ تاريك دنبال روشنايي ميگردم

Scythe of Death

چه لغت بیمناک و شور انگیزی است! از شنیدن آن احساسات جان گدازی به انسان دست می دهد: خنده از لب ها می زداید، شادمانی را از دل ها می برد، تیرگی و افسردگی آورده، هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند. زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود نخواهد داشت. از بزرگترین ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره ی روی زمین دیر یا زود می میرند: سنگ ها، گیاه ها، جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی ره سپار شده، در گوشه ی فراموشی مشتی گرد و غبار می گردند. زمین لاابالانه گردش خود را در سپهر بی پایان دنبال می کند؛ طبیعت روی بازمانده آن ها دوباره زندگانی را از سر می گیرد: خورشید پرتو افشانی می نماید، نسیم می وزد، گل ها هوا را خوشبو می گردانند، پرندگان نغمه سرایی می کنند، همه ی جنبندگان به جوش و خروش می آیند. آسمان لبخند می زند، زمین می پروراند، مرگ با داس کهنه ی خود خرمن زندگانی را درو می کند ...


                                                                                                       صادق هدايت

Frosted Leaves

  Frosted Leaves بند ِ گاثيك متال ايراني كه يك سالي هست تشكيل شده و يه آلبوم هم منتشر كردن.

كارشون خيلي خوبه در سبك ِ خودشون و به گوش دادنش مي ارزه. آلبومشون روي سايت براي دانلود گذاشتن

 

www.frosted-leaves.com

ترك ِ Heretic Anthem بنظرم قوي تر كار شده.

sickness to deliverance

مثل يك تكه سنگ روي تختم افتاده ام... يك صخره كنار اقيانوسي طوفاني...

 هر لحظه موجي سهمگين بر رويم فرود ميايد... موجي از آتش جهنم... موجي از جوهر ِ برف

تهوع وجودم را تسخير كرده...حتا جرات ندارم مردمك چشمم را بجنبانم...

شايد بزرگترين آرزويم اين باشد كه بالا بياورم

تمام روح و جسمم را

رها كن


اما افسوس كه به يك اق زدن همه چيز خاتمه ميابد

 

 من

 يك صخره كنار اقيانوسي طوفاني....