ديگر چيزي برايم نمانده

تكه هاي خرد شده ي وجودم را به دوش گرفته ام

نميدانم.... آيا خورشيد از تابيدن خسته نشده است؟؟

آيا كوه ها از ايستادن.. بادها از وزيدن.... درخت ها از سايه انداختن و آدم ها از بودن به پوچي ِ كار ِ بيهوده شان پي نبرده اند؟

حيرت زده ام..... وقتي از پشت پنجره به همه ي اينها نگاه ميكنم.... از درون ِ خودم...

كاش ميشد زندگي را مثل سيگاري كشيد و زير پا له كرد...

 

ديگر چيزي برايم نمانده

تكه هاي خرد شده ي وجودم را به دوش گرفته ام

 

من برنده شدم

تمام رازهايت را فهميدم

اما من صورتكم را با تمام خاطراتم آتش زدم

و حالا پاداشم را ميخواهم

رشته هاي شيميايي

دانه هاي سبز

 

به گمانم تو برنده شدي...

چون من درون ِ اين مكعب ِ تاريك دنبال روشنايي ميگردم