چه لغت بیمناک و شور انگیزی است! از شنیدن آن احساسات جان گدازی به انسان دست می دهد: خنده از لب ها می زداید، شادمانی را از دل ها می برد، تیرگی و افسردگی آورده، هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند. زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود نخواهد داشت. از بزرگترین ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره ی روی زمین دیر یا زود می میرند: سنگ ها، گیاه ها، جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی ره سپار شده، در گوشه ی فراموشی مشتی گرد و غبار می گردند. زمین لاابالانه گردش خود را در سپهر بی پایان دنبال می کند؛ طبیعت روی بازمانده آن ها دوباره زندگانی را از سر می گیرد: خورشید پرتو افشانی می نماید، نسیم می وزد، گل ها هوا را خوشبو می گردانند، پرندگان نغمه سرایی می کنند، همه ی جنبندگان به جوش و خروش می آیند. آسمان لبخند می زند، زمین می پروراند، مرگ با داس کهنه ی خود خرمن زندگانی را درو می کند ...


                                                                                                       صادق هدايت