ريشه ي نفرت در دلم
بوي گناه در سرم
 سال ها از سقوطم مي گذرد
 نابودي تمام ِ وجودم را مي درد
  پشيماني در چهره ام , بي فايده است
  سقوط , سلول هايم در حال ِ تجزيه است
   سرمايي كه نابودي ندارد
   خورشيدي كه قصد طلوع ندارد
    افسوس , ناتواني , خروج خون از رگ
    تاريكي مطلق , سكوت , مرگ